جادوگر مهربون
خانمی
در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به چندین متر آنطرف تر در درون بیشه زار کنار زمین شد. منبع
پی نوشت - هرگونه
برداشتی آزاد است ! - باز هم
محرم ... - اگر صاف
نیستی حداقل صاف کج باش ! - گاهی گمان
نمی کنی ولی میشود ، گاهی نمیشود که نمیشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ، گاهی نگفته
قرعه با نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست ، گاهی تمام شهر
گدای تو میشود
چند
روز پیش خواب دیدم که مُردم ، اصلا وحشت نکرده بودم حتی خودمم نمیدونستم که مُردم
فقط مردم رو میدیدم که میومدن گریه میکردن و تسلیت میگفتن و میرفتن . خیلی شلوغ
نبود ،یه سری آدم هم نشسته بودن و علاوه بر اشک های تمساحی که میریختن همایشی غیر
رسمی تشکیل داده بودن با موضوع من ! من
مهم شده بودم ! این همه آدم داشتن در مورد من حرف میزدن ولی چی میگفتن ؟ رفتم
جلوتر تا بشنوم چی میگن ،یکی میگفت خدابیامرز خیلی آدم خوبی بود ، شاید چون مُردم
جزو آدمای خوب دسته بندی شدم ، تو زنده بودنم که این حرف رو از کسی نشنیده بودم ،
شایدم گفتن این حرفا به یه آدم زنده زیاد جالب نبوده براشون ، یکی دیگه که
نمیشناختمش از اون طرف همایش غیر رسمی صداشو همینطور که داشت اشک های ساختگی
میریخت برد بالا و گفت جوون بود ، داغ جوون خیلی سخته !! چنان
با دقت به حرفهاشون گوش میدادم که هیچ وقت قبل از این ،این همه دقت رو تجربه
نکرده بودم توی اون لحظه به حرفاشون خندیدم ،فکر کردم و حتی گریه کردم .خیلی
حرف زدن در مورد من از همه چیز حتی چیزایی که خودم در مورد خودم نمی دونستم ! نمیدونم
که چی شد که نگاهم رو برگردوندم و دیدم یکی اون گوشه نشسته و آروم آروم داره اشک
میریزه ، دو سه نفر هم اطرافش دارن دلداریش میدن ، دور بود نمیشد فهمید کیه ،
راستش خیلی دلم براش سوخت ، درسته مُرده بودم ولی باورکن که یه مُرده هم میتونه حس
کنجکاوی داشته باشه ! رفتم جلو تا ببینم کیه ، دو سه قدم بیشتر جلو نرفته بودم که
شناختمش . مادرم بود که آروم آروم داشت اشک می ریخت ، زدم زیر گریه ،نمیدونم به
حال مادرم گریه می کردم یا به حال خودم . چشمام
رو که باز کردم دیدم صدای تلفن میاد ، بلند شدم و به صفحه گوشی نگاه کردم رد تماس
رو زدم یه فحش زیر لب به محمود دادم که انگار هرچی به تعداد لیسانس هاش اضافه میشه
از شعورش کم میشه وهیچ وقت نمیخواد بفهمه که من هیچ وقت اول صبح جواب تلفنش رو
نمیدم . این
چند روز تمام ذهنم رو پر کرده بود این سوال ها ،چه جوری دوست دارم بمیرم ؟کی و
کجا ؟روی سنگ قبرم چی بنویسن ؟ بالاخره
براشون جواب پیدا کردم .دوست دارم تو خواب بمیرم ،هر چه زودتر و تو خونه خودمون
،روی سنگ قبر سیاهم فقط اسمم رو وسط سنگ حک کنن . پی
نوشت -
شما چطور دوست دارید بمیرید ؟تو چه حالی ؟کی و کجا ؟روی سنگ قبرتون چی حک
بنویسن ؟ - اگر به اندازه یه نخود صاحب شعور باشی میفهمی که نباید با اسم مستعار و آدرس وبلاگ من برای دیگران کامنت بذاری . 
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با
صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. با کمال تعجب دبد که
آن قورباغه حرف می زند!
قورباغه ی سخن گو رو به خانم کرد و گفت: اگر مرا از بند
آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد.
قورباغه به او گفت: نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را
بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده
کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت: خب. مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت: من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰
برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در
چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش
برآورده شد.
بعد از آن گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: ولی در اینصورت شوهرت ۱۰
برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال
من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون هیچ چون و
چرایی برآورده کرد.
خانم در طلب سومین آرزو گفت: می خواهم به یک حمله قلبی
خفیف دچار شوم!!!



